تبليغاتX
شیرین، شور و تلخ
شیرین، شور و تلخ
زندگی، همایش طعم های متفاوت
همونطوری که تو پست قبل گفتم ما دوشنبه شب رسیدیم هلند و رفتیم خونه ی داییم. خونه اش یه شهریه که قبلاً ده بوده! ولی دهات ما کجا و اینجا کجا. خیابونهای پهن، خونه های ویلایی، فروشگاههای در حد شهروند و ...

یه روز رفتیم پارک مخصوص حیوانات که پشت خونه ی داییم هست. این پارکا در اصل ساخته شدن برای بچه های کوچیک ( بچه مدرسه ای ها) که بیان و با انواع حیوانات آشنا بشن، چی میخورن، چطوری زندگی می کنن و اینکه از نزدیک با حیوانات آشنا بشن و بتونن باهاشون تماس داشته باشند و ...

توی این پارکها که در اصل اسمشون هست مزرعه ی بچه ها( به هلندی Kinder boerderij که به انگلیسی می شه Children's Farm) بیشتر حیوانات اهلی دیده می شه از جمله گوسفند و بز و اردک و مرغ و خروس و خوک و خرگوش و خوکچه هندی و اسب و ... . من و مامان و مامانبزرگم هم رفتیم مثل بچه ها با زندگی این حیوانات بیشتر آشنا بشیم. یه خانومی مسؤول اونجا بود و دو تا دختر جوون هم در حال غذا دادن به حیوانات بودند. میخواستم چند تا سوال راجع به حیوانات بپرسم و قیمت بعضی ها رو بدونم. از یکی از اون دخترا که نزدیکم بود پرسیدم که دیدم لبخند زد و رفت به اون یکی دختره با زبان هلندی یه چیزایی گفت. متوجه شدم که زبان انگلیسی نمی دونستن که دومیه رفت مسئول رو صدا زد و اون اومد. یه خانوم تقریباً مسن که خیلی مهربون و خوش برخورد بود و کلی برام همه جا رو توضیح داد. خیلی با علاقه می بردمون حیوانات مختلف رو نشونمون می داد ولی لهجه ی غلیظ هلندی داشت و من خیلی کلمات رو متوجه نمی شدم. گفت که اینجا فقط یه خوک داریم که خیلـــــــی بزرگه. مدام روی بزرگی خوکه تأکید می کرد. بعد گفت بیاین نشونتون بدم. در خونه ی خوکه رو که باز کرد واااای جل الخالق. واقعاً جثه ی بزرگی داشت. سه برابر یه گوسفند درشت بود. خانومه همش نازش می کرد. بهش گفتم خیلی کار جالبی دارین. قیمت چند تا از حیوانات رو هم پرسیدم. مثلاً من قیمت خوکچه هندی رو تو ایران داشتم فکر کنم حدود سی هزار تومن بود. از این پرسیدم گفت 5 یورو. خرگوش هم 7.5 یورو بود. قیمتها به نسبت ایران خیلی بهتره. 

دیروز عصر من و مامانم و خواهری از خونه ی داییم اومدیم خونه ی خواهری. اینجا برف سنگینی اومده و هوا هم خیلی سرده. جمعه ی همین هفته جشن فارغ التحصیلی دختر خالمه.

مرغابی های مزرعه حیوانات ( تا ما رفتیم دویدن سمتمون، دلم کباب شد، خیلی ناز بودن )

خیابون شهر محل زندگی دایی

مزرعه ی حیوانات

عکس همین الان از پنجره ی خونه ی خواهری

به عکسها اضافه خواهد شد.

نوشته شده در تاريخ یکشنبه بیست و نهم آذر 1388 توسط شیرین |
تو این روزا به صورت فشرده خیلی کارا می کنم که از یه طرف دوست دارم بنویسم که یادم نره، از طرف دیگه وقت نمی کنم. در واقع نمی تونم بگم وقت نمی کنم، چون به هر حال اگه اصلاً تو روز وقت نداشته باشم ( که دارم ) آخر شب وقت دارم. کسی متوجه شد من چی گفتم؟ من این چند وقته تا یه فرصتی گیر میارم می شینم پای نت، طوری که اعتراض همه بلند می شه که تو همش پای کامپیوترتی. مجبورم خودمو کمی کنترل کنم. فهمیدم که خیلی معتادم، الان سعی می کنم به خاطر شرایط موجود هم که شده ترک کنم. وقتی هم بشینم پای نت دیگه بلند نمی شم.

الان سعی می کنم به صورت پراکنده و نه طبق رخداد زمانی وقایع رو بنویسم.

شنبه تولد بیست سالگی دختر خالم بود. خاله بهمون گفته بود نیاین به هیچ وجه تا همون ساعت شیش. یعنی در واقع بیرونمون کرده بود  دوست داره اینجور مواقع خودش به تنهایی کار رو انجام بده. فهمیدم که منم به خودش رفتم. خاله ام فوووق العاده با سلیقه است و به چیدمان و ... اهمیت می ده. سر چیدن میز دیوانه مون می کنه. همش ما دخترا رو مسخره می کنه میگه هیچ چی بلد نیستین. من فکر می کردم بلدم، ولی خاله ام رو که دیدم تازه فهمیدم خیلی ناشیم. البته اصلاً زنی نیست که فقط کار خونه انجام بده، تو کار بیرون از خونه هم بیش از حد فعاله. فعالیتهای اجتماعی و سیاسیش هم به جاست. نمی دونم چطور وقت کم نمیاره. حالا فکر کنین حدود سی نفر هم دعوت کرده بود. منم با خودم لباس نبرده بودم خونه اون یکی خاله. ظهرش یه سر با خاله کوچیکتره رفتیم لباسام رو بیارم، دیدم صد نوع غذا درست کرده، یک بوی قورمه سبزی هم راه انداخته بود که حد نداره. طوری که وقتی برگشتیم تو ماشین، بوی قورمه سبزی میدادیم و همش می گشتیم ببینیم شاید چیزی آوردیم که بو می ده. در حالیکه انگار خودمون بو گرفته بودیم. خلاصه آماده شدیم و همگی رفتیم خونه خاله تولد. داییم و دو تا خاله ی دیگه هم اومده بودن. یه توضیح اینکه من چهار تا خاله دارم و دو تا دایی. دو خاله آلمان هستن، دو خاله و دو دایی هلند. همه خانواده مامانم جمع شدن به جز یکی از دایی ها. شب خوبی بود. بعد از سالهای زیادی جمع خانواده مادری رو کنار هم می دیدم. همه بچه ها پیش هم بودیم و کیف می کردیم. البته یه دو سه تاشون نبودن کار داشتن. موقع فوت کردن شمعها، به چند زبان تولدت مبارک رو خوندن. تولدت مبارک انگلیسی و آلمانی یه ریتم و آهنگ دارن. ولی یهو دیدم همه شروع کردن با یه ریتم جدید یه آهنگی رو خوندن. منم هاج و واج نگاه می کردم. بعدها! فهمیدم این همون تولدت مبارک خودمونه ولی به زبان هلندی. خواهرم هم اومده بود که باز شب برگشت. خاله هم که کلی زحمت کشیده بود ولی انگار خستگی ناپذیر بود، از همه سرحالتر بود. گفتم ما جوونهای روغن نباتی هستیم واقعاً. من تا یه مهمونی می دم دو روز استراحت مطلق می شم.

پریشب با دو تا دختر خاله ام رفتیم بیرون. ساعت حدود هفت رفتیم. متأسفانه یه حس ناامنی همیشه باهامه. از کوچه های خلوت که رد می شدیم مثلاً صدای موتور که می شنیدم ناخودآگاه می ترسیدم. در حالیکه هیچ عدم امنیتی نیست. اکثر شبها تا ساعت دوازده بیرونیم، چقدر لذت بخشه که می تونی تا دیروقت بیرون باشی و تا هوا تاریک شد نترسی از ناامنی و دیرشدن و نگرانی اطرافیان و ... خلاصه رفتیم بیرون، یه مرکزی هست مثل گیم نت های خودمون ولی خیلی بزرگ تر، یه ساختمون پنج طبقه است که کلاً مخصوص بازی های کامپیوتریه و همچنین بازیهای دیگه الکترونیکی و بیلیارد و .... اسم این مرکز گیگا سنتره. پیر و جوون، زن و مرد همه نشسته بودن و بازی می کردن. خوب این بازیها هم اینطوریه که ریسک می کنی و پول می دی ممکنه پولت رو از دست بدی و ممکنه اگه شانس داشته باشی و خوب بازی کنی یه پولی هم گیرت بیاد. منم به شدت معتاد این جینگولک بازیا هستم. خیلی خودمو کنترل کردم که نرم بشینم بازی کنم چون احتمالاً باید هر چی پول داشتم می ذاشتم. که خوشبختانه موفق شدم و فقط تماشا کردیم. بهم اصرار کردن که یه بازی رو برم که نمی دونم اسمش چیه. از اونایی که یه سطحیه که از چندین مربع شیشه ای رنگی تشکیل شده، باید روش بایستی و این مربعا تند تند روشن می شن و تو باید بپری روشون سریع و ... البته من بلد نبودم و نرفتم، ولی جالبیش اینجا بود که این بازی چون هیجان داره و کسی که داره انجام می ده به شدت خنده دار می شه، اینو رو به خیابون قرار داده بودن، یعنی هر کی رد می شه از بغلت رد می شه و خیلیا می ایستن نگات می کنن و می خندن بهت. خوب من دیوانه نبودم که این بازی رو برم. یه طبقه هم رفتیم یه جمعیت زیاااادی که بیشتر پسرای جوون بودن جمع شده بودن دور یه میز و با دقت داشتن یه کارایی می کردن که من اصلاً نمی فهمیدم چه خبره. آخرشم متوجه نشدم بازی ورقه یا چیز دیگه. ولی اینقدر که با استرس و هیجان مشغول بودن برام جالب بود. از گیگا سنتر خوشم اومد، یه روز دیگه شاید بعداً برم

از اونجا رفتیم یه بار، ورودیش ۹ یورو بود که خوب گرونه. ولی گفتن که سه تا گروه موسیقی امشب قراره برنامه داشته باشن. یه مشکلی که اینجا دارم وقتی با دختر خاله هام می رم بیرون با خیلیها در روز ارتباط داریم، طبیعیه که فکر کنن منم آلمانی بلدم. شروع می کنن آلمانی صحبت کردن و معمولاً سوالیه. منم هاج و واج نگاهشون می کنم بعد مجبورم به انگلیسی بگم که آلمانی بلد نیستم. خیلی حس بدیه که زبان ندونی. انگار گنگم. دربان این بار هم دقیقاً همینطوری شروع کرد آلمانی صحبت کردن که دختر خاله ام برام ترجمه می کرد. پول رو که گرفت یه مهر زد رو دستامون که شبیه خالکوبی بود. خوشم اومد  وارد که شدیم یه محیط کوچیک و نسبتاً تاریک در نظر بگیرین که نورهای رنگی از همه طرف تابیده می شن و می رقصن. هیچ میزی چیده نشده بود مگر دو سه تا از این میزای گرد کوچولوی پایه بلند همینطوری پخش و پلا اینور اونور و همینطور چند تا صندلی بلند. البته پشت بار صندلیهای بیشتری هست ولی تو محیط وسط و جلوی قسمت سن چیزی نذاشته بودن. همه ایستاده بودن و مشروب و آبجو به دست نواختن و خوندن خواننده ها رو تماشا می کردن. دو تا پسر جوون آلمانی ( اکثرشون زشتن ) با هم می خوندن. من هیچ چی متوجه نمی شدم طبق معمول. دختر خاله هام برام گاهی ترجمه می کردن و خودشونم می خندیدن و می گفتن خیلی چرت می خونن. چیزایی که ترجمه کردن برام خیلی مسخره بود. شعراشون خنده دار بود و هر از چندگاهی همه با هم می زدن زیر خنده. کلاً شوخ طبع بودن و بین آهنگاشون کلی همه رو می خندوندن. منم که کلاً تعطیل بودم اونجا. چند نفر روی زمین جلوی سن نشسته بودن، منم خسته شده بودم که دختر خاله پیشنهاد داد بریم بشینیم رو زمین. منم از خدا خواسته قبول کردم. گروه اول که این دو تا پسره بودن چند تا آهنگ خوندن و نوبت گروه بعدی شد. یه پسر تک گیتاریست بود که به نظرم یه ذره سبکش رپ هم قاطی داشت. هی عقب جلو می شد و تند تند یه چیزایی می گفت!  وسط اولین آهنگش سیم گیتارش در رفت، بعد از تموم شدن آهنگ کلی وراجی کرد و همزمان سیم گیتارشو درست می کرد. گروه سوم دو تا مرد و یه دختر جوون بودن. یکی از مردا خواننده و گیتاریست، یکی دیگشون نوازنده ی کیبورد و خانومه پرکاشنیست بود. فکر کنم کار اینا از همه بهتر بود. هر سه گروه شعراشون یه جورایی مضحک بود و باعث خنده می شد. یه پسری بود انگار زیادی مست کرده بود شروع کرد به رقصیدن اونم چه رقص مسخره ای. بعد یه پیرزنه بود جوگیر شد یا مست بود اونم اومد بدتر از پسره شروع کرد رقصیدن. بعد خواننده هه دید اینا جا براشون کمه به ماها که نشسته بودیم گفت باید بلند شین برقصین. در واقع میخواست ما رو بلند کنه که جا باز شه برای رقصیدن. ما هم مجبور شدیم بلند شیم البته نرقصیدیم! ولی کلاً همون دو سه نفر بیشتر نرقصیدن. جالب بود که دخترایی بودن که با حجاب کامل اومده بودن ولی یه گیلاسم تو دستشون بود   دیگه تا آخرش نموندیم و اومدیم بیرون.

یه کم از حمل و نقل کلن بگم. اتوبوس و مترو مهمترین وسایل حمل و نقل در کلن هستند. تاکسیا معمولاً مگس می پرونن. سیستم اتوبوسشون اینجوریه که بلیط رو از قبل می گیری، کسانی که استفاده زیادی دارن بلیط اعتباری می گیرن ولی اونایی که هر چند وقت یه بار استفاده می کنن هر بار که میخوان سوار شن بلیط می خرن. ( مثل متروی تهران ) روزای اول که سوار می شدیم می دیدم هیچ جایی نیست که ما بلیط رو نشون بدیم یا کارت رو بکشیم. پرسیدم چطوریه؟ گفتن اینجا کنترل نمی کنن. شانسیه. تو می تونی همیشه حتی بدون بلیط سوار شی و هیچ وقتم مأمور کنترل نیاد و بلیطت رو بخواد. یا اینکه نهایت شانس باشی و مثلاً بار اول که بدون بلیط سوار شدی مأمور کنترل بیاد و ازت بلیط بخواد که در اون صورت اگه نداشته باشی سی یورو جریمه می شی و باید بپردازی. قیمت بلیط هم بستگی به تعداد ایستگاهها داره. ۲.۴ یورو در بیشترین حالت و ۱.۶ یورو برای حالتی که مسافت کمتر از سه ایستگاهه. بلیط دختر خالم اونطوریه که می تونه یه نفر رو با خودش همراه به صورت مجانی ببره. من از اون استفاده می کنم ولی واقعاً حمل و نقل گرونه. دو بار که بلیط خریدیم وقتی تعدادمون زیادتر بود دیدیم که به صرفه نیست و از همون سیستم توکل بر خدایی استفاده کنیم بهتره. تا حالا هم مشکلی پیش نیومده، خیلیها اینجا این کارو می کنن.  بعد یه کشف بزرگی هم که کردم این بود که راننده ی اتوبوس اینجا هیچ نقشی نداره و در واقع هیچ کاره است. وظیفه اش فقط رانندگیه و اصلاً نمی تونه بگه شماها چرا هیچ وقت بلیطتون رو نمی زنید. اگه بلیطت اعتباری باشه طوری که من متوجه شدم مدت داره، یعنی تا یه تاریخی می تونی هر چقدر دوست داری استفاده کنی و لازم نیست کارت رو جایی اسکن کنی یا بکشی. ولی اگه بخوای هر بار بلیط بخری توی اتوبوس یه دستگاه هست که باید از اون استفاده کنی. برای قطار این دستگاه ها تو ایستگاه ها هستن و وقتی بلیط رو خریدی ( روی بلیط زمان و تاریخ داره) توی قطار یه دستگاه کوچولو هست که مهرش می زنه و در واقع باطلش می کنه. اگه مأمور کنترل اومد این بلیط ها رو باید نشون بدی. یه بار مامانم از دختر خالم پرسید دوست نداری ماشین بخری؟ گفت ماشین مال دهاتیاست که خارج از شهر زندگی می کنن ( جنبه ی منفی کلمه ی دهاتی منظورش نبود، منظورش دهات اطراف شهر بود) توی کلن خیلی احتیاج به ماشین شخصی نداری. و واقعاً تو این چند روز من به این حرفش رسیدم.

دیروز صبح رفتیم کلیسای دُم که این دفعه از پله هاش بالا بریم و موزه رو ببینیم. داخل دُم واقعاً زیباست. فکر کنم با عکس بهتر بشه زیباییشو دید. عکسا رو آخر پست می ذارم. کشیشها لباسهای قرمز بلند پوشیده بودن و مدام توی تالار کلیسا قدم می زدن. ساعت حدودای ۱۲ بود که درهای قسمتهای بازدید رو بستن و گفتن وقت نیایشه. کنجکاو بودم و نشستیم. یکی از کشیشها اومد و برگه هایی که دعا به زبانهای مختلف توش نوشته بود رو به همه داد. ما ردیف اول نشستیم! و منتظر. سر ساعت دوازده ناقوس کلیسا به صدا در اومد و پیانو نواخته شد. یکی از همون لباس قرمزا که مقامش بالاتر بود خیلی آروم و با قدمهای شمرده اومد به سمت تریبون. یه چیزایی گفت که خوب مشخصه چی گفت. بعدشم از روی همون برگه ها خوند و قسمتهای پر رنگ رو همه تکرار می کردن. منم که  آخرشم با نواختن پیانو حرفاش تموم شد و بازم درا رو باز کردن که مردم برن ببینن.

شمعم روشن کردم و آرزو کردم.  اتاقهای اعتراف رو که همیشه تو فیلما می دیدم از نزدیک دیدم. ولی متأسفانه نشد که پله ها رو بریم بالا. بهمون زنگ زدن و گفتن که میخوایم بریم هلند. منم چون وسایلم یه کم ریخت و پاش بود گفتم بریم یه روز دیگه میایم. دایی من سالها پیش خانومشو تو شب یلدا از دست داد. هر سال این موقع ها حال روحیش خراب می شه. زنگ زده بود به خاله ام و خیلی افسرده بود. دلم براش خیلی می سوزه. هنوز نتونسته بعد از ۱۸ سال مرگ زنشو باور کنه. دیگه گفتیم مادرشو ببینه حالش خوب می شه. حدودای ساعت ۴ با خاله ام راه افتادیم سمت هلند. تا شهر داییم حدود دو ساعت و نیم اینا راه بود. وقتی رسیدیم اون یکی داییم و خاله ام هم اومدن. دایی کوچیکه وقتی ما رو دید از خوشحالی زبونش بند اومده بود. من گریه ام گرفت. خیلی احساساتی شدم براش. الانم حالش خوبه خوبه. فقط چون تنها بود روحیه اش خراب شده بود. من ترسیده بودم فکر کردم مشکل پیدا کرده، ولی خدا رو شکر چیزیش نیست. جلوی خونه ی داییم یه پارکه که پر از حیوانات اهلیه. از تو پنجره خیلی دید قشنگی داره. هنوز بیرون نرفتم. از بس تنبلم. راستی هلند واقعاً از آلمان سردتره. دیشب یه ظرفی تو بالکن بود که یه کم آب توش بود، صبح یخ زده بود، چمنهای جلوی خونه همه یخ بسته بودن. یه رودخونه یا کانالی هم اینجا هست که کاملاً یخ زده، ولی آلمان اینطوری نبود.

خیلی حرف دارم فعلاً موقت می نویسم، سر همه درد اومد.

عکسا رو ببینید. سایزو کم کردم که همه بتونن باز کنن.

باز هم دُم!  نمای بیرونی

نمای درونی دُم جایی که کشیش اعظم صحبت کرد.

مقبره ی یک اسقف

مصلوب شدن عیسی

شمعها و آرزوها

نوشته شده در تاريخ سه شنبه بیست و چهارم آذر 1388 توسط شیرین |
خواهرم پریشب رفت هلند به خاطر کلاسهاش. احتمالاً فردا برمی گرده چون شنبه تولد دختر خالم هست. شایدم نیاد. نمی دونم. روز دوشنبه که شانزدهمین روز از نهمین ماه سال بود!! یه تجمعی بود تو شهر، روبروی کلیسای دُم. دلیلش رو هم که می دونید. ایرانیها جمع شده بودن، البته ما دیر رفتیم و آخراش بودیم. موقعی که ما رسیدیم خیلی خلوت بود، سرود ای ایران میخوندند و سخنرانی بود و عکس و پلاکارد دستشون بود. یه کم موندیم اونجا و دیدیم که چند تا پسر جوون برگه هایی پخش میکنند که نشون میداد توی دانشگاه شهر یه مراسمی هست. یه عده تصمیم گرفتند برن خونه و ما پنج نفر شدیم و رفتیم دانشگاه. محیط دانشگاه مثل ایران خشک و سرد و بی روح بود، حس اضطراب روزای امتحان بهم دست داد یهو. وقتی میخوای وارد دانشگاه بشی تو ایران باید بیست تا کارت شناسایی نشون بدی و از حراست و ... رد بشی، ولی اینجا از اون خبرا نبود. هر کی می تونست وارد شه. چیزی به اسم ورودی وجود نداشت، یه قسمت شهر مثل یک محله شهرک دانشگاهه، با ماشین می تونی تا جلوی ساختمون دانشگاه بری. وقتی رسیدیم به سالن اجتماعات یه عده از ایرانیها منتظر بودن و صحبت می کردن. ما هم مثل بقیه منتظر موندیم تا در سالن باز شد. ردیف های جلو نشستیم، کم کم سالن پر شد. جمعیت زیادی اومدن. برگزار کننده های مراسم چند تا دختر پسر جوون بودن. باید بگم کیفیت کار بسیاااار پایین بود. چند تا کلیپ از یوتیوب نشون دادن که گفتن مال امروزه، حاضرین تا یه صحنه ای می دیدن که به مذاقشون خوش میومد دست می زدن و کیف می کردن. من خنده ام می گرفت. برای من جالب بود. توی ایران بیچاره ها چقدر تلاش می کنند و چه خطرها و ریسکهایی رو متحمل می شن، اینجا اینا می شینن نگاه می کنن و فیلم پخش می کنن و اسمشو می ذارن مبارزه. البته نمی شه منکر اثرش شد ولی خوب دیگه. بعدش شعر خوندن و دیگه داشت حالم بد می شد از برنامه شون که اومدیم بیرون. همه براشون جالب بود نظر منو بدونن، منم راستشو بهشون گفتم و گفتم به نظرم خیلی مسخره است!

تا اینجای متنو دو سه روز پیش نوشتم، بقیه شو الان می نویسم!

این چند روزه می ریم شهرو می گردیم، ابهت کلیسای دم واقعاً منو گرفته، تا وقتی جلوش نباشی و از نزدیک نبینی اصلاً متوجه بزرگی و زیبایی و شکوهش نمی شی. وقتی برای اولین بار توی محوطه باز جلوی کلیسا بودم و برگشتم و بالا رو نگاه کردم از این همه زیبایی و عظمت کیف کردم. من عکسش و فیلمش رو هم دیده بودم ولی فکر نمی کردم اینقدر زیبا باشه، یه جورایی مثل کارتونهای دوران بچگی که یه قصر از توی ابرها درمیومد! رنگ سیاهش بهش یه حالت مرموزی داده که خیلی جالبه. 

شهر کلن مثل همه ی شهرهایی که رودخونه دارن توسط رود راین به دو قسمت تقسیم شده، یه قسمتش شهر قدیمی کلنه که کلیسای دُم هم تو همین قسمت واقعه به قول خودشون سمت واقعی یا درست کلن هست و اون سمت که ساختمونهای جدید هستن و قشنگی شهر قدیمی رو نداره بهش می گن سمت غلط یا اشتباه (Falsch). توی شهرهای ایران که من دیدم، اصفهان و اهواز هم دقیقاً همین حالت رو دارن. زاینده رود اصفهان رو دو نیمه کرده و کارون اهواز رو. کلاً من همیشه شهرهایی که رودخونه از توشون رد می شه رو خیلی دوست دارم. هر بار اصفهان می رفتم از زندگی ای که زاینده رود به شهر می داد لذت می بردم، تا بار آخر که رفتم و زاینده رود کاملاً خشک بود. البته خوشبختانه الان پرآبه. اینجا هم همینطوره، از اینکه ساعتها بشینم توی یه کافه کنار راین و جریان آب رو نگاه کنم و کشتی های باری و تفریحی از کشورهای مختلف رو تماشا کنم غرق لذت می شم. هوا البته کمی سرده، ولی من بدسرما نیستم. هوا همیشه گرفته است. این چند روز به ندرت آفتاب رو دیدم، دارم فکر می کنم که اگه میخواستم اینجا زندگی کنم برام سخت بود. ولی حالا که برای تفریحه مهم نیست.

خیابون اصلی خرید شهر رو هم رفتیم، فکر کنم دو سه بار. بعضی چیزا ایران قیمتهای بهتری داره و بعضی چیزا اینجا. مثلاً من خورده ریزایی که دیدم اینجا مفتن. دقیق یادمه روز آخر که تو ایران رفتم آرایشگاه، آرایشگره یه گیره ی مو نشونم داد که قشنگ بود و خاص، گفت میخوای؟ قیمتشو پرسیدم که گفت 5 تومن. دیشب توی یه فروشگاه دیدم زده بود 55 سنت. خوب این طور چیزا اینجا خیلی ارزونترن. ولی مثلاً کیف و کفش و لباس چون جنس خیلی بهتری دارن گرونترن. البته من اصلاً اهل خرید نیستم. و از اوناییم نیستم که مدام جلوی بوتیکها و فروشگاهها باشم، خوشبختانه. چون خیلی زمان می بره این کارا و حوصله میخواد. البته هیچ خانومی نیست که از خرید بدش بیاد!!

چیزی که اینجا واقعاً دارم ازش لذت می برم سرعت واقعی اینترنته و بیشتر از اون باز بودن همه ی سایتها. اینجا بدون اینکه مجبور باشم اول اولترا*سرف رو اجرا کنم و منتظر باشم تا کانکت شه، می تونم به راحتی فیس*بوک رو باز کنم. می تونم بدون اینکه برای دیدن یه کلیپ دو دقیقه ای سه برابر زمانش منتظر لود شدنش باشم کلیپ رو ببینم. نگران محدودیت حجمی اینترنت نیستم و ...

شارژ کامپیوترم داره تموم می شه و شارژر پیشم نیست. میخواستم بیشتر بنویسم، بقیه شو بعداً.

کلیسای دُم قسمت کوتاه قد 

کلیسای دُم قسمت قد بلند ( عکس خوبی از این قسمتش ندارم متأسفانه )

RodenKirchen

توضیح: RodenKirchen یکی از محله های خوب و آروم کلنه، خونه های به سبک قدیمی که اینجا یه مزیت به شمار می ره، ساختمونهای یک دست و زیبا فراوون دیده می شه.

کشتی تفریحی در راین ( من این پلو می بینم یاد پل کارون میفتم )

پیتزا با طعم های مختلف ( من یکیشو امتحان کردم خیلی خوشمزه بود)

سیب هایی با طرح قلب!! ( نمی دونم چجوری این کارو کردن ! اینا برچسب نیست، خود پوست سیبه)

من و دختر خاله هام  ( تو این عکس هنر عکاسی مامانم رو می تونین ببینین ، یعنی آخرشه ها )

 

 

نوشته شده در تاريخ شنبه بیست و یکم آذر 1388 توسط شیرین |
رسیدیم. من و همسری جداگانه از خونه ی خودمون رفتیم فرودگاه و مامان و مامان بزرگم هم از اونجایی که بارشون خیلــــی زیاد بود با ماشین پدری و برادرم اومدند. در واقع می شه گفت هر کدوممون یه ماشین جدا بار داشتیم. من بارمو تو خونه وزن کرده بودم 30 کیلو بود. وقتی ما رسیدیم بابا اینا هنوز نیومده بودند. همسری گفت تو برو بارتو بده بعد بیا. بارو که بردم گفت 40 کیلوئه. شاخ در آوردم. نمی دونم چجوری حساب کردن، من کلی از لباسامو و بقیه وسایلو در آورده بودم. خلاصه گفتم نمیخوام اضافه بار بدم. میخوام یه مقدار خالی کنم. کیلویی هجده هزار تومن بود که من عمراً نمیخواستم بدم. خانومه گفت پنج کیلو می بخشم پنج کیلو خالی کن. حالا جریان این بار ما چی بود، مادر همسری 5 کیلو بار داده بود برای دخترش. یه مقدارم پسته و خشکبار و ... داده بود خودم که از طرف خودم به هرکی دوست دارم بدم. گفتم خوب اونا رو خالی می کنم. رفتم بیرون همسری اونا رو در آورد. غافل از اینکه ... بعدشم چون میخواستم با مامان و مامان بزرگ یه جا بشینم گفت بذار اونا هم بیان. اونا هم دیر اومدن و من کلی منتظرشون موندم. خیلی خسته کننده بود. وقتی اومدن چشام چار تا شد. چقدر بااااار. همه ش هم سوغاتی بود که یا مال خودشون بود یا از افراد مختلف گرفته بودن که برسونن به دست صاحبشون. کلی دعوا کردم که چرا این کارو کردین. کی میخواد اینا رو ببره. آخه می دونین این جور مواقع من باید مواظب باشم. خودشون که کلاً راحتن. استرسو من می گیرم. 300 تومن اضافه بار دادن که بازم من دنبال کاراشون بودم. خودشون می توننا ولی خوب خیلی خونسردن. سر فرصت و با آرامش میخوان این کارا رو بکنن. نمی تونم بگم چقدر خسته شدم، بار دستی خودم بود، یکی از دستی های مامان بزرگم رو هم گرفتم، الان که دارم تایپ می کنم شونه ها و کتفم درد می کنه. با کلی مشقت بلاخره کار بار و اضافه بار و حملشون تموم شد و پرواز کردیم. پرواز 5 ساعته بود و ساعت 12.5 به وقت خودمون و ده به وقت ایران رسیدیم کلن. حالا باید اون همه بارو باز تحویل می گرفتیم. خوب مشکل چی بود؟ رفتم چرخ دستی بیارم که دیدم باید پول بندازی توی دستگاه تا چرخ آزاد بشه، دستگاه یک، دو یا پنج یورویی قبول می کرد و ما هیچ کدوم پول خرد نداشتیم. مونده بودم چیکار کنم که گفتم اول بارها رو از روی ریل ( اسمش چیه؟!) بذارم پایین بعد یه فکری بکنم. به مامانم گفتم بره از خالم که بیرون بودن پول خورد بگیره و بیاد. رفت و آورد ولی دیگه راهش ندادن تو و من رفتم پولو ازش گرفتم. مأمور فرودگاه جلوی مامانمو گرفت و اجازه نمی داد برگرده و مدام به آلمانی صحبت می کرد. من به انگلیسی بهش گفتم که میخواد بهم پولو بده، فقط می گفت اوکی و بازم به آلمانی ادامه می داد. گیج شده بودم تا اینکه به مامانم گفتم تو برو من خودم بارها رو میارم. حالا من مونده بودم و مامان بزرگم و اون همه بار. خلاصه بارها رو گرفتم. یه بار دیگه بسته بندی شده داشتیم که سماور ذغالی بود. مادر شوهر خاله ام داده بود برای پسرش. اونو یه قسمت دیگه گذاشته بودن که بعد از کلی گشتن پیداش کردم. بلاخره بارها رو توی سه تا چرخ دستی گذاشتم و یکیشو دادم مامان بزرگم بیاره دو تای دیگه رو خودم.خیلی سخت بود. دیدم همون مأموره که گفتم داره میاد سمتم، شروع کرد آلمانی صحبت کردن و اشاره می کرد به جعبه ی اون سماوره. بهش گفتم که آلمانی نمی تونم صحبت کنم، دیدم بلاخره زحمت کشید و گفت انگلیسی صحبت می کنی یا فرانسوی؟ گفتم انگلیسی، گفت این چیه؟ یه لحظه موندم باید چی بگم. سماور به انگلیسی چی می شه؟ معادل نداره. شایدم داره من بلد نیستم. فکر کردم گفتم یه ظرف سنتیه مال ایران مثل قوری!! گفت ارزشش چقدره؟ متوجه شدم که میخواد ببینه عتیقه است یا نه. از مامان بزرگم پرسیدم قیمتشو بهش گفتم. گفت اوکـــــــی. بعدشم کمکم کرد و یکی از چرخ دستیا رو برام تا بیرون آورد. آخرین نفرایی بودیم که خارج شدیم، دختر خاله ام و خواهرمو دیدم. خیلی لحظه ی قشنگی بود. نمی تونم توصیف کنم. البته خواهرم و دختر خاله ام دو سه سال پیش ایران اومده بودن ولی خاله ام رو بعد از بیست سال می دیدم. آخرین بار شش ساله بودم که دیدمش. خاله ام چقدر خوشحال بود که مادرشو می بینه و خواهرش و البته دختر خواهرش!!! چون می دونستن بارمون زیاده یکی از دوستاشونم همراهشون اومده بود که کل بارها رو گذاشتیم تو ماشین اون و همگی رفتیم خونه اون یکی خاله. این خاله ام رو میتونم بگم هرگز ندیدم، وقتی من نوزاد بودم از ایران رفت و من فقط تا حالا صداشو شنیده بودم و البته تصویرشو هم از طریق عکس و فیلم دیده بودم! رسیدیم و بعد از کمی چاق سلامتی و این حرفا رفتم سراغ بارها که ساکهامو یه کم خالی کنم. فکر می کنید چی شد؟ همسری اشتباهاً لواشکا و بقیه ترشیجات رو به همراه اون بار اضافی از کیفم در آورده بود اینقدر حرص خوردم، اینقدر اعصابم خورد شد که حد نداره. مامانم هم هر چی دنبال ساکش گشت پیداش نکرد و به این نتیجه رسیدیم که چون خودش نبود و منم ساکشو نمی شناختم و بارهاشون از بس زیاد بود ما اونو تو فرودگاه جا گذاشتیم که من و خاله ام و دختر خاله با هم رفتیم و آوردیمش. موقع برگشت خاله ام مسیر رو جوری رفت که از تو شهر و مراکز خرید و ... بگذریم و ببینیم. شهر خیلی شلوغ بود با اینکه یکشنبه بود. همه برای خرید بیرون بودن، خیابونا همه چراغونی شده و رنگ و وارنگ. شهر کلن به نظرم خیلی تمیز و مرتب بود. خیلی آروم در عین شلوغی. خبری از بوق نبود. از کنار رود راین و کلیسای دُم با ابهت رد شدیم، اینا رو همه گذری نگاه می کردم و جایی پیاده نشدیم. هوا هم فکر می کردم سردتر باشه ولی به نظر من که از تهران گرمتر بود. هوا ابری بود و یه نم نم بارونی هم بود. بلاخره رسیدیم خونه و احتمالاً اگه هوا خوب باشه از امروز می ریم یه کم شهرو بگردیم. شب هم دختر داییم که می شه دختر خواهر همسری اومد و کلی حرف زدیم. ولی من از خستگی ساعت حدود 9 شب خوابیدم ولی صبح فکر کنم شیش بیدار شدم و الانم در خدمت شمام. ما فعلاً یه هفته آلمان می مونیم و بعد می ریم هلند.

قلاچ جون باور کن من زیاد لباس نیوردم! آخه الان زمستونه هر یه دونه لباس زمستونی معادل سه تا لباس عادیه. تازه کلی هم در آوردم. یه مقدار هم زیادی به من گفته بودن سرده. باور کنید تهران سردتره و سوز بیشتری داره. دیروز من گرمم شد.

نوشته شده در تاريخ دوشنبه شانزدهم آذر 1388 توسط شیرین |
خوب من الان آماده ام. همه وسایلمو گذاشتم وسط هال! اضافه بار فکر نکنم داشته باشم. ولی کلـــــــی لباس بردم یعنی بهتون بگم سی کیلو همش لباسامه. آخه جشن فارغ التحصیلی دختر خالم که گفتم هست، جشن تولد اون یکی دختر خاله ام هم هست که میخوان جشن بزرگی براش بگیرن چون تولد بیست سالگیشه. خلاصه مجبور شدم لباس ببرم. مجبور شدما! نمیخواستم ببرم خواهری امشب می ره آلمان خونه ی خاله هام که فردا بیان فرودگاه. همسری بیچاره صد بار این بارای منو درآورد و گذاشت همش یکی یکی نشون می داد میخواست به زور چند تا لباس کم کنه، آخرشم تونست یه چندتایی برداره از لباسای من. بقیه شو بعداً می نویسم. اگه بتونم قبل از رفتن می نویسم. حلالم کنید، هر خوبی بدی دیدید ببخشید. خدانگهدار

پستم سر و ته نداشت گویا! درستش می کنم ایشالا!

نوشته شده در تاريخ شنبه چهاردهم آذر 1388 توسط شیرین |
بعداً نوشت: دوستای خوبم چند بار سوال پرسیده بودین که مدت سفرم چقدره و کجا می رم، من معمولاً جواب کامنتها رو همونجا میدم، ولی چون حدس زدم که ندیدین اینجا می نویسم. من ویزای سه ماهه گرفتم، اگه سختم بود و نتونستم بمونم بلیطمو میندازم جلوتر و زودتر برمی گردم. کشور مقصدم هم آلمان و هلند هست.

یه هفته بیشتر تا رفتنم نمونده و من همینجوری دست رو دست گذاشتم و هیچ کاری نکردم. نمیدونم چرا احساس می کنم گیــــج و منگم. نمی دونم باید چیکار کنم. راستش اصلاً حسشو ندارم. یعنی حال آدمی که می خواد بره یه مسافرت حتی داخلی رو هم ندارم. حالا قبلاً میخواستم مسافرت دو سه روزه برم از یه ماه جلوتر داشتم تدارک می دیدما. شاید چون همسری نیست! نمی دونم ولله، حالا امشب یا فردا صبح همسری میاد که دیگه تا یکشنبه بمونه یه کم منو هل بده. یه کم دلیلش این خاله پری هم هست. البته یه چند تا کار مثبتم کردم حالا بهتون می گم. اومدم تو فیسبوک واسه کل فک و فامیل نزدیک اونجا نوشتم هر چی میخواین برام بنویسید که براتون بیارم! اینو که فرستادم یهو گفتم خاک به سرم! حالا اگه یه چیزای سخت خواستن یا سنگین میخوای چیکار کنی؟ آخه مجبور بودی؟ چقدرم که من حال و حوصله دارم برم مثلاً خرید کنم. ولی خوب خدا رو شکر همه خیلی متشخصانه گفتن ما لواشک میخوایم دختر خاله ام که زنگ زده بهم می گه ببین من باید برات توضیح بدم از کدوم لواشکا، همه نوع لواشکی اینجا هست، من از اونا می خوام که لوله این، آبدارن و ... گفتم خوب گرفتم. لواشکم که کم حجم و کم هزینه! فکر کنم یه روز کامل باید بذارم برای خرید لواشک و آلبالو خشکه و آلو و قره قوروت و ... البته یه دو سه تا سفارش دیگه هم بود که خوشبختانه جاگیر نیستند، مثلاً داییم کیبورد فارسی خواسته و زن داییم (خواهر همسری) یه سری خورده ریز دیگه. خوب به خیر گذشت!

دیروز یعنی پنجشنبه هم رفتم گواهینامه مو بین المللی کردم، شاید دیدی لازم شد. یعنی بیشتر خواهری تشویقم کرد.

بعدشم چمدون رو بلاخره زحمت کشیدم درآوردم یه کم لباس مباس توش گذاشتم، حالا تا روز رفتن شونصدبار اینا رو در میارم می ریزم بیرون، باز از اول. آخه از همون اول کمد هر چی داشتم دارم می چینم توش. بعد می بینم نه زیادن. کلاً اینا واسه دستگرمیه. یعنی می دونم که هیچ کدوم این لباسها رو آخر من نمی برم. فقط دارم یه کم به زور خودمو هل می دم که یه کاری کرده باشم.

یادم رفت بگم من از شنبه هفته پیش خونه ی خودمون هستم تنها. نصف وسایلم و لباسام خونه ی مامانم اینها هست. همسری که اومد باید برم همه رو بیارم ببینم چیا رو لازم دارم. خواهری همش می گه لباس کم بیار. بدی مسافرت زمستونی اینه که چهار تا لباس بذاری تو چمدون پر میشه. از بس که کلفتن و سنگین.

یادتون هست چند وقت پیش گفتم یکی از دوستام یه خواستگاری داشت که از من نظر خواست؟ دیروز زنگ زد و گفت که منجر شده به نامزدی. خیلی خوشحال شدم و براش آرزوی خوشبختی کردم. گفتم بگم شما رو هم از دل نگرانی در بیارم   

در ضمن دیروز تولد پاستیل جون بود که از همینجا بهش تبریک می گم.

نوشته شده در تاريخ جمعه ششم آذر 1388 توسط شیرین |
Blog Skin