زیاد امیدوار به جواب نیستم، نمی گم دوست ندارم برم ولی اگه هم نتونم برم خیلی ناراحت نمی شم. چون همسری هم تنهاست. دوست داشتم با هم بریم که فعلاً اون نمی تونه. اگه هم درست شد می رم. یعنی هر چی شد باداباد. تابعیم. همسری دو سه روز اومد تهران، چون من می خواستم برم سفارت لازم بود چند تا مدرک بهم بده که نشون دهنده ی وضعیت مالی همسر منه. آخرشم خانومه گفت پس فیش حقوقی کو؟ گفتم نیوردم! گفت اگه بعداً بخوایم می تونی برامون بیاری؟ منم گفتم باشه. یعنی تمام زندگیمونو کشید بیرون. بعد جالبیش اینه که جلوی ملت باید توضیح بدی. همه نشستن دارن گوش می کنن. آدم راحت نیست.
رفتیم سینما فیلم "کتاب قـانون". جالب بود ولی من انتظارم خیلی بالاتر بود. خیلی سرسری رد شده بود از بعضی مسائل. ولی خوب توصیه می کنم ببینید. توی سینما یه آقایی و خانومش کنار ما بودن اولاً که صدبار بلند شد بره بیرون، اینقدر خودمو جمع می کردم که این رد بشه تیک عصبی گرفتم. بعدش که فیلم شروع شد خیالم راحت شد، یه ده دقیقه گذشت سر تیکه های بی خودی که تو فیلم می پروندن بعضی موقعا ، این یه قهقه های عصبی کننده ای می زد. همه ساکت فوقش لبخند می زدن این یه دفعه سرخوش می زد زیر خنده. اونم چی؟ خنده های ادامه دار، آخرشم که دیگه خنده اش تموم می شد یه اِی خدایی می گفت و این حسن ختام خنده اش بود.
خانومشم انگار خجالت کشیده بود. شانس ما رو دارین این آدم باید دقیقاً جفت ما بشینه. همشم وول می خورد. البته کنار همسری بود.
یکی از آشنایان که یه دختر خانوم همسن من بود، چند سال پیش لاتاری گرین کارت آمریکا اسمش در اومده بود و به همراه مادرش رفتن آمریکا. همه کلی بهشون غبطه می خوردن که چه شانسی داشتن و از این صحبتا. چند ماه پیش بعد از اینکه بر اثر بیماری ای که تو آمریکا تشخیص نداده بودن چیه!! به شدت لاغر شده بود و اوضاعش خیلی وخیم شده بود طوریکه نمی تونست غذا بخوره و هر چی میخورد بالا میورد، اومد ایران. توی ایران به اولین پزشکی که مراجعه کرد گفتن که سرطانه و توی مراحل حادش هست و باید هر چه سریعتر بستری بشه. تمام این چند ماه به دکتر رفتن و بیمارستان و ... گذشت و متأسفانه دو روز پیش فوت کرد...
خیلی سخته و عجیب. توی این سن کم، مگه ممکنه ؟ یعنی پزشکی آمریکا اینقدر ضعیفه؟ البته من خیلی زیاد از پزشکی ضعیف خارج از ایران شنیده بودم ولی دیگه تا این حد؟ چقدر مادرش عذاب کشیده. کل آشنایی من با اینا مربوط به وقتیه که برگشتند ایران، ولی خیلی این چند روزه حالم گرفته است. یه دختر 26 ساله با کلی آرزو باید اینجوری هیچ خیری از زندگی نبینه و ماه های آخر عمرش هم اینقدر زجر بکشه. خیلی ناراحت کننده است خیلی. روحش شاد...
دم در دیگه همه آماده بودیم من داشتم کیفمو می ذاشتم تو ماشین. بابا داشت در صندوق عقبو می بست که یه دفعه صدای جیغ مامانمو شنیدم که درو باز کن. اینقدر هول شدم و ترسیده بودم که نمی دونم دستمو گذاشتم رو چشمام یا گوشم. مامان دستش لای در صندوق بوده که بابا درو بسته بود. توی اون چند ثانیه تا بابا درو باز کنه هزار تا فکر ناجور کرده بودم، وقتی در صندوق باز شد فقط تونستم مامانو بغل کنم و دستشو محکم تو دستم بگیرم. من بیشتر از مامان ترسیده بودم، اون هی می گفت چیزی نیست. گریه ام گرفت. خدا رو شکر چیزی نشده بود، یه خراش جزیی و خونریزی کم. گفتم واویلاااا سفری که اولش اینجوری باشه آخرش چی می شه. بسم الله گفتیم و راه افتادیم. برا اینکه بابا خسته نشه راهو تقسیم کردیم و نیمه ی اول راهو من روندم. حدودای ساعت ۲ رسیدیم به جلوی محل کار همسری. اصلاً نمی دونستم که از اونجا رد می شیم، از دور سردرشو که دیدم به بابا گفتم بریم یه سر به همسری بزنیم که اونم قبول کرد. هماهنگم نکرده بودیم. رفتم به حراست گفتم که من همسر همسریم! اونم گفت بفرمایین تا صداشون کنیم. یه دو سه دقه بعد دیدم همسری بیسیم به دست داره میاد. هی چشاشو ریز می کرد درشت می کرد می مالوند
یعنی من درست می بینم آیا؟! اینا اینجا چیکار می کنن؟ خلاصه غافلگیرش کردیم. خیلی تعجب کرده بود. چشم منو دور دیده بود یه ریشی گذاشته بود اندازه بن لا*دن. آدم حواسش به بچه اش نباشه اینجوری ناخلف می شه! زیاد پیش همسری نموندیم و راه افتادیم. از اینجا به بعدو دیگه دادم به پدری برونه! یه ساعت برای ناهار توقف کردیم. سردرد بدی گرفته بودم و تو ماشینم اصلاً عادت ندارم بخوابم. از رانندگی پدری هم می ترسم، یعنی کلاً خودم راننده نباشم می ترسم، باید جاده رو نگاه کنم و هشدارهای لازمو به پدری بدم! ![]()
تو این مواقع که من راننده نیستم وظایف بسیاری دارم که البته کسی به من محول نکرده و خودم به صورت دواطلبانه با کمال میل و اشتیاق بر گردن می گیرم از جمله: تخمین فاصله ماشین ما تا ماشینی که تو لاین مقابل داره از روبرو میاد در مواقع سبقت، بررسی رعایت فاصله ایمنی تا ماشین جلویی، چارچشمی مواظب پدری بودن که مبادا سر پیچ ها سبقت بگیره، اعلام نور بالا دادن ماشین پشتی به پدری، تفسیر انواع بوقها و اعلام به همسفران، خوندن ماشین نوشته ها به صورت بلند تا اگه کسی از جمله راننده خوابه بیدار شه، بررسی تمام آینه ها در حین رانندگی پدری با دادن انعطاف خارق العاده ای به گردن و کمر و شکم تا مبادا نقطه کوری باشه و من نبینم، پیاده روی رو اعصاب بقیه همسفرا با عوض کردن مداوم آهنگ
و تعیین مسیرها چون پدری فقط می گه ااااا تابلو، چی نوشته چی نوشته بعد من می گم نوشته مثلاً راست، بعد پدری می گه آره راست، بعد که به تقاطع می رسیم می پیچه چپ ( مرسی پدری ) و ... کلاً از این قبیل وظایف خطیر دیگه، خودش عالَمیه
با تمام این دلسوزیهای من! آخرش این پدر ما کار خودشو کرد و تو شب سر پیچ های خیلی بد از چند تا ماشین سنگین یه سبقت اساسی گرفت و خوشحال و سرخوش می خواست بره تو لاین خودش که تموم شدن پیچ همانا و نمایان شدن افسر پلیس در چند متری همانا. ولی من کیف کردم، اینه عاقبت پدری که به نصایح دخترش گوش نده. یه جریمه توپ برا پدری نوشت و باعث شد تا چند ده کیلومتر پدری آآآآروم و مودب پشت سر یه کامیون دودزا حرکت کنه و ما هم یه موضوعی داشته باشیم واسه نصیحت
ساعت ۹ رسیدیم. معمولاً اینجور مواقع خستگی سفر با دیدن اقوام نزدیک کاملاً فراموش می شه و کلی هم شارژ هستیم طوری که تا نیمه های شب می شینیم و صحبت می کنیم. مخصوصاً برای ما آپارتمان نشینها جالبه ،حیاطهای بزرگ و هوای مطبوع فارغ از سروصدا و آلودگی شهری مثل تهران ، آسمون صاااف و مهربونیهای بی دریغ... جای همه خالی. راستش قصد این سفر تفریح نبود، چهلم یکی از بستگان پدرم بود که چون میخواست با ماشین بره، تصمیم گرفتیم ما هم بریم که این مسیر طولانی رو تنها نباشه. توی مراسم چهل روزه تجدید دیدار شد با خیلی از اقوام، چقدر بده که اینجور مواقع آدما همدیگه رو می بینن. امیدوارم این دوباره دیدنها فقط توی شادیها باشه.
یکشنبه صبح حرکت کردیم و شب هم رسیدیم. این سری بیشتر مسیر رو خودم روندم تا پدر یه ضرر مالی دیگه نزنه !
سوغاتی هم که برای خودم سرماخوردگی رو آوردم، دیگه تعارفتون نمی کنم باید ببخشید. توی راه چه چیزای جالبی می دیدم؛ چه صحنه های بکری، چه طبیعتی... هنوز عشایری هستند که کوچ میکنند و زندگیشون توی چادرشون و دام و احشامشون خلاصه می شه. گله هایی که چوپانشون پسر بچه ها بودن و ... چقدر سخته زندگیاشون، شایدم زندگی ما سخته. نه اونا می تونن جای ما باشن و نه ما می تونیم زندگی اونجوری داشته باشیم.
تا آپ بعدی ![]()
بله، موبایلهای اعتباری وارد شدند و یه عده انگار ترسشون ریخت. باز برگشتن به اصلشون و رفتن اعتباری خریدند و شروع کردن به زنگ زدن. من واقعاً نمی دونم آیا نمی شه این مزاحمت ها رو پیگیری کرد که اینا اینقدر راحت زنگ میزنن و اگه جواب ندادی اس ام اس پشت اس ام اس؟ طرف اینقدر پرروئه زنگ می زنه محل نمی ذاری، زنگ می زنه، دوباره، سه باره و ... بعد اس ام اس می ده و اصرار که جواب بده، آخرشم می گه نکنه بلد نیستی اس ام اس بدی؟
یا یکی دیگه از شدت بیکاری به فکرش رسیده که شماره معادل شماره اعتباری خودش رو در شماره ثابت ایران*سل بگیره و بشینه باهاش درد دل کنه ( همه شماره اش همون فقط به جای ۹۳۶ گذاشته ۹۳۵) از قضا شماره مامان من در اومده و باز هم از قضا مامان من صداش به شدت دخترونه است و دیگه پیله کرده. خلاصه که مزاحمت ها بازم زیاد شده، فکر کنم این یکی بخر دو تا ببر ایران*سل بعضیا رو بدجوری وسوسه کرده که نهایت استفاده رو از هدیه شون ببرن. چرا ما عادتهای زشتمونو به سختی فراموش می کنیم؟ چرا از هرچیزی بدترین استفاده رو می کنیم؟ اونم از وضع چت روم ایرانیها که تنها چیزی که توش انجام نمی شه چته. آقایون که جمیعاً یا از پزشکان متعهدمون هستن و یا مهندسان فرهیخته. منتهی این دکتر مهندسا یا آگهی اجزای بدنشونو می دن یا دنبال یه اِف س ک س ی هستن و یا گاهاً دنبال پسرهای تینیجر... ولش کنه ، بسه! حال آدم بد می شه.
فردا به یاد دوران مجردی با پدر و مادر عازم سفریم. روز همتون خوش. ![]()
تازه که اومده بودیم تو این خونه مون، اون وقتی که میز کامپیوترو گذاشته بودیم
توی اتاق خوابمون، یه روز ظهر که همسری سرکار بود و من پشت کامپیوتر مشغول کار
( کار! فکر کنم منظورم وبگردیه
) بودم و خیلیم غرق کارم بودم یهو یه صدای عجیبی شنیدم. این صدا دقیقاً
از کنج دیوار اتاق خواب کنار تخت اومد. یه جوری مثل صحبت کردن نامفهوم یه آدم
آهنی، به مدت حدود ۳ الی ۴ ثانیه. من همینطوری هاج و واج برگشتم به دیوار و سقف
نگاه می کردم. حدود یه دقه فقط به در و دیوار نگاه کردم. آخه واقعاً انگار کسی حرفی
زده بود، در صورتیکه اون دیوار مشترک با همسایه نیست. راستش یه کم ترسیدم، هیچ وقت
تا آخر عمرم لحنش یادم نمی ره. وقتی همسری اومد براش تعریف کردم هی اومد اونجا رو
نیگا کرد، هی دست زد به دیوار، هی تَرکای دیوار رو بررسی کرد، خلاصه از این کارا.
من همش فکر می کردم این روح بوده، یا موجود فضایی! خلاصه هر وقت صحبت از این چیزا
می شد من اینو دوباره و سه باره برا همسری می گفتم. بعدشم براش تقلید اون صداهه رو
می کردم. اونم هر سری گوش میداد و هر سری می رفت همون کارا رو تکرار می کرد. فکر
کنین! هی من داستان می گفتم اونم برمی گشت به دیوار نگاه می کرد و می رفت تو فکر.
احیاناً اگه حال داشت تکون بخوره بلند می شد می رفت دست می زد به دیوار
حالا احتمالاً حرفای من
روش تأثیر می ذاشته ولی نمی خواسته منو بترسونه چون خوب همش تنها بودم دیگه. هی می
گفت نه چیزی نیست. حالا این سری که اومده بود یه روز که داشتیم صحبت می کردیم گفت
شیــــرین، ظهر اون روزی بود که جلوی تلویزیون خوابیدیم، من هنوز نخوابیده بودم
یعنی تازه چشمامو گذاشتم که بخوابم هنوز یه ثانیه نگذشته بود که یه چیزی اومد بالا
سرم از پشت یه غرشی کرد با همون صدایی که تو گفتی، دقیقاً همون لحن و تا برگشتم
چیزی نبود.
بعد
نشستیم هی راجع بهش صحبت کردیم بعد آخرش من گفتم: همسری؟ یعنی خونمون جن داره؟ اونم
خیلی راحت بدون شوخی گفت آره دیگه، حتماً این همون جنه بوده، تازه جنا هم همونطوری
که تو گفتی صحبت می کنن! زن و شوهر از دوری هم روانی شدن رفت. برای شفای عاجل دعا
بفرمایید لطفاً. حالا شما تجربه ای ندارین از این موضوعات؟ کلاً من صدا زیاد می
شنوم، ولی ترسو نیستم مگر اینکه دیگه مثلاً اشیا جلو چشمم پرواز کنن، وگرنه برای هر
چیز دیگه ای هزار توجیه میارم.
همسریم که اومد و رفت. یه کم گشت و گذار کردیم. یه روز که جای همگی خالی جیگر
گرفتیم و رفتیم شیان. من به سان عباس جگرکی هی سیخ می زدم همسری هی باد می زد.
بمیرم که دست همسری هم برید. ولی جیگری شد هااا. بعدم انار که خونه دون کرده
بودم خوردیم که فکر کنم جبران خون از دست رفته همسری شد دیگه. بعد که اومدیم خونه
شنیدیم که زلزله اومده ولی ما اصلاً متوجه نشدیم چون تو راه بودیم. فیلم "زندگی ش ی
ری ن" هم رفتیم که خوب نبود متأسفانه. چون همسری حوصله فیلم غیر کمدی رو نداره اینو
رفتیم. البته خندیدیما ولی بی خود بود دیگه. کسی دو خواهر رو رفته؟ طبقه هشتم سینما
آزادی نمایشگاه آثار نقاشی یه خانومی بود، تو فرصتی که تا شروع سانس
داشتیم رفتیم یه سری زدیم. من سررشته ای از نقاشی ندارم، نقاشیهاش تو مایه های
کوبیسم بود، از اونایی که موضوع واقعی ندارن، ذهنیه، نمی دونم بهش چی می گن. یه
دفترچه هم بود برای ثبت نظر ( کامنتدونی خودمون ) منم فضولی کردم و یه نگاهی
انداختم به چند نظر آخر. یه عده که فقط تشکر و اینا کرده بودند، یه نفر نقد
فنی کرده بود ولی کامنت یکی برام جالب بود. دهنشو باز کرده بود و هرچی دلش خواسته
بود گفته بود. البته حرفای ناموسی نبود خدا رو شکر ولی خوب لحن خیلی تحقیرآمیز و
زشتی داشت نوشته اش. نمی دونم بعضیا کی می خوان یاد بگیرن اگه از چیزی خوششون نمیاد
لازم نیست طرف رو بکوبونن و چهار تا فحشم بهش بدن. اگه تخصصی داری خوب بیا درست
نظرتو بده و برو، اگه هم نداری مثل من راهتو بگیر برو. اجباری نیست نظر بدی. تو
دنیای مجازی هم دقیقاً همینه. تازه تو دنیای مذکور امکان تاخت و تاز بیشتری هست. (
از این قسمت به بعد تا انتهای همین پاراگراف رو اونایی که جک و جونور دوست ندارن
نخونن، ببخشید دیگه علاقه من قلمبه شده نمی شه کاریش کنم) یه روزم رفتیم فرحزاد
البته نه برای خوردن، رفتیم پرنده فروشیای اونجا. یه طوطی دیدم عاشقش شدم. اولاً که
حدوداً ۷۰ سانت اینا بود. فوق العاده خوش رنگ. تا می رفتم جلوی قفسش بهش آروم سلام
می کردم یه گاردی می گرفت دهنشو باز می کرد و یه صداهایی در می آورد و با چشمای
گشاد نگام می کرد. حالت تهاجمی نبود، مشخص بود یه جوری انگار ارتباط می خواست
برقرار کنه. از فروشنده پرسیدم این صحبت می کنه الان؟ گفت نه این جوجه است هنوز.
گفتم یا ابوالفضل! جوجه است اینقده؟ گفت یه متر و هفتاد می شه قدش البته با دمش
ولی فوق العاده
زیبا بود، قیمتشم می گفت دو و نیم.
می دونین که من در حد یه
فنچ می خوام خرج کنم ولی همش سمت قفس این طوطی گنده ها بودم. تو پارکینگی که ماشینو
گذاشته بودیم اونجا چهار تا سگ داشتن که هنوز انگار بزرگ نشدن، چنان آفتابی گرفته
بودن باید می دیدین. همچین درااااز کشیده بودن زیر آفتاب و دست و پاشونو کشیده بودن
و چشمارو بسته بودن ، هر از گاهی هم یه کشی به بدنشون می دادن زیر چشمی هم یه نگاه
عاقل اندر سفیهی! به ما می کردن که یعنی رد شو برو... صحنه قشنگی بود. خوکچه هندی و
همسترم دیدم، کلاً به نظرم شرایط نگهداری حیووناشون خوب نبود. دلم سوخت. هر چی به
همسری گفتم یه چیزی الان بگیرم گفت می ری کسی نیست نگهش داره، وقتی برگشتی
ایشالا.![]()
خوب دوستای خوبم اینجا به بعدو می تونن همه بخونن
یه روز که رفتیم
هایپراستار شیرینیها و کیکهای تَرش خیلی چشمک می زدن، بی توجه به رژیم یه کیک
برداشتیم. ولی به عنوان توصیه اگه کسی تا حالا کیکهاشو امتحان نکرده بهتون می گم که
هرگز سعی نکنید امتحان کنید. خوشمزه نبود. سرشار از کره بود. همش مزه کره می
فهمیدیم. شاید اون نوعی که برداشتیم اینجوری بود نمی دونم. هر کی امتحان کرده بهم
بگه. ولی کیک یزدیهاش عااااااالیه، به معنای واقعی. خیلی خوشمزه است حتماً امتحان
کنین. دونر لَمزی هم بااجازه تون امتحان کردیم خوشمزه بود.
دکتر محمودی رو که یادتونه؟ همونی که خانوم آمریکاییش کتاب بدون دخترم هرگز رو نوشت. من خبر نداشتم، انگار دیر خبرا به من می رسه ولی گویا دوماهه که فوت شده. خیلی دلم سوخت. آخر به آرزوش نرسید و دخترشو ندید. عجیب از این زن بدم میاد.
دوست داشته های من:
۱- تابستونا عاشق آب طالبی و آب هویج بستنیم.
اینقدر که این دو تا نوشیدنی تو روزای گرم سال به من می چسبه ، فکر کنم بدنم دو برابر کالری بیشتر جذب می کنه.
۲- یاد گرفتن زبانهای جدید یکی از علایق منه. واقعاً دنیاییه. از بچگی انگلیسی خوندم و نوجوونیم آلمانی یاد گرفتم که متأسفانه چون استفاده نکردم تقریباً یادم رفته. ![]()
۳- عاشق ماشین و رانندگیم. (سلااااام گلپونه!) همیشه به همسری می گم که یکی از بزرگترین لذتهای زندگی رانندگیه! ![]()
۴- مسافرت و تفریح رو خیلی دوست دارم. مسافرتی که زحمت و خستگی نداشته باشه. همه چی هلو باشه. مثلاً با ماشین خودمون نریم ولی وقتی به اون شهره رسیدیم ماشین خودمون باشه که هر وقت هرجا خواستیم بتونیم بریم. گلابی دیدین؟ اونطوری ![]()
۵- آشپزی رو دوست دارم، وقتی سر حوصله باشه. لذت می برم. معجزه مواد غذایی و دستان ما.
۶- عاااااشق جک و جونورم.
گربه می بینم از حال می رم مخصوصاً بچه گربه.
۷- وب گردی و اینترنت. بدجوری معتادشم. خیلی می خوام ترک کنم ولی نمی شه که نمی شه.
۸- خرید کردن رو دوست دارم. فکر کنم این جز علایق اکثر خانوما باشه. البته گفتم دوست دارم ، از اونایی نیستم که همش تو خیابون و پاساژا هستن. فقط هربار که خرید می کنم روح و روانم شاد می شه! ![]()
۹- کتاب خوندن، لم بدم رو مبل یا دراز بکشم و کتاب بخونم. خیلی وقته دور شدم ازش. از بس همه چیزم شده اینترنتی. ولی کتاب واقعی کجا و کتاب اینترنتی کجا.
۱۰- موسیقی، آرومم می کنه. نوعش مهم نیست. هرچی به دلم بشینه و باهاش ارتباط برقرار کنم. دامنه اش وسیعه، مثلاً می تونه راک یا متال باشه! یا شیش و هشت ایرانی. اگه به صورت زنده اجرا شه چه بهتر.
دوست نداشته های من:
۱- از کانالهای لوس آنجلسی متنفـــــــــــــــرم، حاضرم بشینم خزعبلات تلویزیون ض ر غ ا م ی رو ببینم ولی ۵ دقیقه پای کانالهای ایرانی ماهواره نشینم. یعنی جدی حالم بد می شه ها. زن و مرد ماشالله همه لوند و طنازن!
البته بعضی موقعا تک و توک برنامه هایی می بینم ولی مثلاً سالی یه بار.
۲- از تعارف بیزاااااارم، تعارفات بیش از حد عذابم می ده. خودمم اهل تعارف نیستم. متنفرم از اینکه موقع غذا یکی بخواد بهم بگه اینو بخور اونو بکش. زهرمارم می شه. ![]()
۳- سیاست. خیلی نامرده. خیلـــــــی.
۴- سووووووسک
بدون شرح!
۵- آدمای تازه به دوران رسیده، اونایی که خودشونو می گیرن، آدمای دورو، حسود، چاپلوس و ... با اجازه اینا رو یه مورد درنظر گرفتم.
۶- تتو ( البته اگه تابلو باشه) . طرف میبینی ابروهاش آبی شده
حالا کجا؟ وسطای پیشونیش.
۷- بوی ماهی، بوی پا، بوی بد! من یه استعداد خدادادی! دارم که ایکاش نداشتم و اون تشخیص بوهای بده. اینی که می گم شوخی نیست، هر بوی مشکوکی رو خیلی زودتر از بقیه متوجه می شم. جالبه که به بوی خوب اینقدر حساس نیستم. بوی نم رو از هفته ها جلوتر حس می کنم. همینطور بوی چیزی که قراره هفته آینده بگنده
خیلی زجرآوره.
۸- تخم مرغ عسلی، بدم میاد دیگه!
۹- هیچ نوع نوشیدنی گرمی دوست ندارم، نه اینکه متنفر باشم ولی خوب بهم نمی چسبه. از جمله چای، قهوه، نسکافه، شیر داغ و ...
۱۰- النگو
می بینم که توی دوست نداشته هام کم آوردم و به ترک دیوارم گیر دادم. به بزرگی خودتون ببخشید.
پیشاپیش از اینکه اگه تنی چند از دوست نداشته های من با دوست داشته های شما یکیه منو نمی زنید کمال تشکر رو دارم.
همه دوستای خوبمو دعوت می کنم به بازی، هر کی دوست داشت انجام بده. اسم نمیارم کسی از قلم نیفته.![]()
